|
اي واي اگر از تو گريزم به سياهي
در گيسوي شبناك تو محكوم تباهي
اي واي اگر كشته شوم در ره عشقت
هرگز ندهي بر غم اين عشق گواهي
من مثل گلي غمزده در باغ سكوتم
پژمرده باد تو شوم گر تو بخواهي
اي واي اگر درخور ديدار نباشي
جز در پي دلمرگي و آزار نباشي
يوسف به حراج است در اين گوشه بازار
اي واي به روزي كه خريدار نباشي
من شعر براي تو نگفتم زتو گفتم
پيداست خودت خواسته اي يار نباشي
شاعر وسط همهمه ها زمزمه آموخت
در بغض لجن بست و بر این خاطره لب دوخت
هرگز نشد از غربت تو دست بشويد
هرچند كه از دست تو اين زخم برافروخت
من قافيه باز و غزل انداز نبودم
اين قافيه آخر و شعر از تو، همه...سوخت...
Medium (Media) Blog
مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا!
دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
|